تبليغاتX
Hellish Girl
از همه اندوهگین تر کسی ست که از همه بیشتر میخندد !

عاقبت باید رفت ...

 

  عاقبت باید گفت ، با دلی شاد ولی غرق به خون که خدا حافظ تــــــــــو   

 

        گرچه تلخ است ، ولی باید این جام " محبــت " بشکست

 

             باید از کوی  تـــو رفت  

 

                      دانم از داغ دلم بی خبری 

       

                     گرچه تلخ است پس از تو ، خو نمودن به غم تنهایی.  

 

 

عاقبت باید رفت

 

         عاقبت باید گفت : با دلی شـــاد ولی غرق به خون

 

                        که خداحافظ تو 

                                                  که خداحافظ تو.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:52  توسط joker | 

نمیدانم چرا رفتی

نمیدانم چرا ، شاید خطا کردم

وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا ، تا کی ، برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد ،

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ....

 

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمیدانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت  دعـــــا کردم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:38  توسط joker | 

 

  باز هم می خواهم از تو بگویم

    باز هم حرفهایم را در لفافه ای از کلمات پنهان میکنم

    باز هم شور بچگی را با نهیبی خاموش و

    عشق را در پشت نقابی از غروب مخفی می کنم

    در آن غروب سرد زمستانی که برف تمام شهر را

   پوشانده بود

   و من تنها عابر آن خیابان بودم

   رازهایم را نا خواسته برای دانه های برف گفتم

   آخر سپیدی آن دانه ها بی آلایش است

   و در دل سرد خود

   طراوت روزهای بهاری را دارد

   وقتی که به رد پاهای بی کسی

   که در پشت سر من شکل گرفته بود

    نگاه می کردم

    تنها دانه های برفی که با آنها

    حرفی از جنس تنهایی زده بودم

    با آنها هم آغوشی می کرد

   نمی دانی برای من چه لذت بخش است

   که تو از هوایی تنفس می کشی

   که هوای شهر من است

  عطر تن تو در بادی که مرا به خود می پیچد نهفته است

  و این هدیه ای است

  که تو سخاوتمندانه به من داده ای

                        متشکرم

   دوست من ٬در این هوای سرد زمستانی

   و غروبهای دلگیر و مه آلود آن

   به یاد قصه های قدیمی

   که در خانه ی مادر بزرگ شنیده بودم

    می افتم

    در آن قصه ها به دور از هیاهو

   تنها با لبخندی می شد عشق را هدیه داد

   و دست در دست

   به سوی فردا رفت

   و در آنجا هیچ رد پایی تنها نبود  ......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:48  توسط joker | 

باید سفر کنم . باید شتاب کنم . باید بگریزم . میخواهم از خود به تو سفر کنم .

با کوله باری از عشق . با چشمانی مشتاق . با لبانی تشنه کام . با احساسی بس ناب .

دیشب :

بیاد تو تا به سحر ، مهتاب و ستارگان میهمان دیدگانم بودند و شادمانه می درخشیدند .

بیاد تو تا به طلوع ، در کوچه باغهای اعجاز کلامت ، کاوشگر خستگی ناپذیر مرهمی برای شفای دل زخم خورده ام بودم .

بیاد تو تا به انتهای دنیا سفر کردم . تا به سرزمین شکوفه های آرزوهای شاد . و سیب سرخ حوا را با خود آوردم تا عطر سیب ، هم آغوش عطر مدهوش کننده نفسهایت شود .

بیاد تو تمام ظلمات شبهای تنهایی را واپس نهادم و رهسپار شدم تا به آسمان بی بدیل چشمان دلفریبت .

بیاد تو سجاده ام را بر فراز تمنای استدعا گستردم . و دستانم را به آسمان اجابت هدیه کردم . و با اهورا به مناجات نشستم .

بیاد تو در معبد نیاز ، سجده کردم بر آستان مقدس وجودت . و ستایشگر حرمت ناز دلبرانه ات شدم .

بیاد تو کلام را به رقص در آوردم . و کلام چه پایکوبی می کردند در حریم مهرورزی ات .

بیاد تو کلبه قلبم را با چلچراغی از شکوفه های گیلاس ، با فرشی از صدفهای سپید ، با تابلویی از جنس ایمان ، با گلدانی از زنبق و یاس ، با آیینه ای از حجب و حیا ، و با شمعدانی سه شاخه از سلام و وفا و صفا آراستم . میهمان قلبم شو عزیزترین خوب من .  

بیاد تو تمام قلبهای عاشق مشرق زمینی را به شور و شعفی پر طنین در آوردم .

بیاد تو بر شانه های باد نشستم و همسفر شدم با درناهای سفید . و گذر کردم از دریاهای ناشکیب و بی رحم جدا کننده قلوب .

بیاد تو سوگند عشق یاد کردم و درهای آسمان باز شدند و باران رحمت الهی چونان آبشاری زرین مرا نوازشگر شدند .

بیاد تو عاج و مرمر و بلور را در هم آمیختم تا اندام دلپذیرت ، افق نگاهم را خورشید شود .

بیاد تو گل میخک را از باغچه چیدم . با گل یاس همنفس شدم . گل سرخ را زیب سینه ام کردم . شکوفه هلو را لابلای دفتر خاطراتم بیادگار سپردم . در کنار گل زنبق به انتظارت نشستم . و با بنفشه از عشق پنهانم به تو گفتم . بهمراه سپید ترین گل بهار نارنج از پاکدامنی تو سروده ها ساختیم . کاملیا از حیاط مرا فریاد کرد : در راه عشق او حاضر به چه فداکاری هستی ؟ و من بر گلبرگهای لاله بوسه ای نشاندم و در گوشش زمزمه کردم : بخاطر او حاضرم جان دهم .

بیاد تو تیشه را از دست فرهاد ربودم و بر قلب سنگی بیستون نام تو را نقش زدم .

بیاد تو مجنون را از بیابان بلا راندم و خود چله نشین دیار جنون شدم .

بیاد تو رسوای شهر شدم تا شیخ صنعان را نام ز ننگ پاک کنم .

بیاد تو با مریم عذرا کلامت کردم و از پاکدامنی و نجابت تو قصه ها گفتم .

بیاد تو پیشانی بر درگاه پروردگار ساییدم و از تو گفتم که پروردگار ناز من شده ای .

بیاد تو غمگین ترین نوای گیتار را ، به ملایمت همراه نسیم سحری کردم . تا بر فراز رنگین کمان عشق ، جشنواره ای از مرواریدهای اشکم را بر تو بیفشاند . تا بدانی که بی تو ، هم آغوش غم شده ام .    

بیاد تو باروهای تردید و وسوسه را در هم شکستم . پا بر نردبان تخیل گذاشتم و صعود کردم تا به سراپرده شوق .

بیاد تو کالبد تن از هم دریدم ، تا روح سرکشم رها شود و چون قناری عاشقی در قفس مهر تو تا به انتهای زمان به اسارت نشیند و چهچهه دل انگیز تمنا سر دهد .

عزیزترین خوب من . بیا تا چون دو کبوتر سپید و عاشق که با هم پیمان ابدی می بندند و بهمراه هم آشیانه ای می سازند ، رهسپار دشتهای وسیع و بی انتهای پاک ترین اندیشه های ذهن آدمی شویم . و آغوشمان را آشیانه زندگیمان قرار دهیم .

دیشب بیاد تو تا به سحر به انتظار نشستم . شاید که بیایی . عطر دلاویز نفسهایت را در جام لبان میگونت بنوشم و تا هستی و هستم ، باده پرستت باشم .

ای کاش فرصتی بود حتی برای یکبار

با تو نفس کشیدن میشد دوباره تکرار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 20:56  توسط joker | 

مرگ

تنها در باران

تنها در بیابان

تنها در دشت

تنها در جاده بی انتها

ــ نشسته ام

شاید که باور دوباره اش را بدست بیاورم

آیا مرگ به سراغم خواهد آمد؟

در کجا؟

زیر باران؟

آه ... هرگز

مرگ برایم بهترین آزادی است

آزادی را برایم به ارمغان می آورد مرگ

اما هنوز فرا نرسیده

راه زیادی در پیش دارم

و هنوز اسیر خاک

به امید روزی که

مرگ را زیر باران جستجو کنم و برسم

البته بارانی پاک و با خلوص تمام .....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:26  توسط joker | 

سرد است ولی باید رفت

 

آسمان می گرید ، دل من هم نیز

همچو طفل جدا از مادر

در فراغ گل شببوی حیاط همسایه

گاه و بی گاه خون می بارد .

 

چه بسوزم از هجر ، چه بسازم از کوچ .

 

لحظه ی پرواز است .

 

می ترسم نکند شاید  پاهایم بهر این اوج مرا همراهی

  بودنم جایز نیست !   

 

باید ای دوست کمی تنها بود .

 

نه بدانم ارزش بودن را ، بلکه خوب بودن را

پس چه نالم همدردیست

همه این ابیات حسرت مردیست

که تمام یارانش دستهای سردیست

 

آسمان آبی شد ، دل من هم نیز

 

شب مهتابی شد

 

همه آینه ها می گویند : رفتنت بیهودست

کوچه ها نیز همین را می گویند

 

به همه می گویم :

 

من که خود میدانم سرد ست  

                                   ولی باید رفت .

 

 

تو بگو  ،  فقط تو بگو

                               آیا باید رفت ؟!

 

 

 

دوستت دارم ای که بین ما فاصله غوغا میکند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:37  توسط joker | 

بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه . . .

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو . . .

گريز از نگاه تو . . .

گريز از دست هاي سرد تو .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:23  توسط joker | 

گوش کن! صدای نا آرام رودخانه را میشنوی؟؟؟دارد باران میبارد.رودخانه هم بیقرار شده است،مثل دل کوچک من،

دل کوچک من که برای دیدن تو بی قراری میکند....من کنار رود تنها نشسته ام.سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام.....

موجهای وحشی و مست،پاهایم را خیس میکنند.ابرهای تیره آسمان را پوشانده اند.باد می آید.

نمیدانم این اشکهای من است یا قطره های روشن باران که صورتم را خیس کرده است.در تمام ساحل هیچکس نیست.

دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم چقدر دلتنگم،بگویم که دل دیوانه ام فقط تو را میخواهد.دلم فقط تو را

میخواهد و دیگر هیچ.....

وقتی تو نیستی هیچ چیز زیبا نیست.همه چیز در برابر دیدگانم رنگ میبازد.من خسته ام دلم آغوش امن تو را

می طلبد.دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا در این سیاهی بی پایان راه را گم نکند.

نازنینم ای کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم....نه! نگو که میدانم،آخر هیچ واژه ای نیست که احساس مرا

تعبیر کند...احساس مرا با هیچ چیز نمیتوان اندازه گرفت،وای که انگار این لحظه ها هرگز به پایان خود نمیرسند.

ای کاش در قفس بودم ولی در کنار تو بودم و دستان پر مهر تو برایم دانه میریخت و من هر روز تو را می دیدم...

باران میبارد نازنینم!آسمان هم دلش برای تو تنگ شده است.اشکهای زلالش گواهی میدهند.

دارد باران میبارد نازنینم!باران عشق......

وای که این ثانیه ها چقدر بیقرار شده اند.دیشب آسمان دلش گرفته بود و بغض فروخورده اش را شکست.تو که

نیستی حتی آسمان هم دلتنگ میشود.تو که نیستی گلهای باغچه هم زحمت شکفتن به خود نمیدهند.

در رویاهایم تو را میبینم و احساس میکنم.عطر وجود تو برایم جاودانه است....میخواهمت با تمام وجود....بی تو مثل

ماهی کوچکی هستم که از آب بیرون افتاده و در کنار ساحل آرام آرام جان میدهد....آهنگ دلنشین صدایت را

میطلبم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 19:7  توسط joker | 

زيبا سلام !

 سلامي به گرمي بوسه هايي كه هيچ وقت لبانم گرماي آن را حس نكرد . ديگر نه خط قهوه اي مانده كه روي فنجان فال من و تو نيفتاده باشد و نه شعر حافظي كه در جواب نيّت بعد هايمان در نيامده باشد .

نمي دانم شايد حافظ هم من رو مسخره دست خودش قرارداده و تو روزي چند بار فالي كه به نيت تو مي گيرم  بهم دروغ ميگه .

هر كدام از خط ها و شعرها چندين بار اقبالشان را آزموده اند و گاه دلخور و گاه ديگر پريشانم كرده اند .

ستاره ها هم كه ديگر حرفشان را نزن از تمامشان بيزارم . انگار زماني كه خورشيد براي تولد آن ها نور

پخش مي كرد آن دوتا يعني ستارة من و تو جايي پشت ساحل آسمان براي به دنيا نيامدن مشغول نذر و نياز  بودند .

شايد هم آمده اند و مدتهاست رفته اند گل بچينند . اين فرشته ها هم كه انگار فقط به فكر بهشتي ها هستند . انگار كسي بهشتشان را دزديده وجايي پشت آرزوهاي آنـهايي كه دنيا دستشان ا ست پنهان كرده تا مبـادا چشم ما به گوشه اي از جمال مباركش بيفتد . تو هم كه انگار كسي ، چه مي دانم ياشايد دست نامرعي  كوك گيتاراعصاب نازنينت را برهم زده است و شايد هم ديگر اين سيم براي نواختن ترانه هايت مناسب نيست  كه كمتر سراغ دست نوشته و نوشتن مي روي. آخر حالاها فقط چيزها دل آدم ها را نمي زنند .

مد شده گاهي  آدم ها كسانشان را هم عوض مي كنند بگذريم …

عصري كه عشق رابا الف بنويسند بهتر از اين نمي شود .دقت كرده اي آدم ها دودسته اند يا نامه مي دهند يا  ادامه . آن ها كه نامه مي دهند مختصري عاشق ترند آن ها نامه مي دهند و آن آدم هاي مقابل به آزارشان  ادامه ، مهم نيست اهل تمنا نبودم و نيستم. محض رضاي خدا يك بار به سبك آدم هاي خيلي عادي كه هميشه  براي جواب دادن به نامه از هر كس كه باشد عزا مي گيرند با حرص پاسخنامه را بنويس ببينم دنياي بي  روياي بي فردا دست كيست ؟ يا دست كم قرار هست به ما هم برسد يا نه ؟

به فرض مثال كه ديدار داغ را تازه مي كند اما اگر آن ديدار هميشة ارغواني بعدها وقتي باشد كه داغي نباشد  چه ؟

پاسخش را حتماً برايم با سرخ بنويس نه مثل تبريك عيدت كه حقيقتش آنقدر شخص  ثالثش پر رنگ بود كه نفهميدم مخاطبت منم يا ديگري … باشد ديگر از رسيدن و نرسيدن  نمي نويسم هرجا دلم هوايش را كرد نقطه چين مي گذارم يكي براي رسيدن و دو تا براي نرسيدن  آخر اگر رسيدن باشد يكي شدنست و نرسيدن يعني آن دوتا هنوز دورند تا رسيدن . از حق نگذريم چه زود  بروم هاي سئوالي جايشان را به مي روم هاي امري دادند ! راستي بروم صفحه بعد ؟

عكست خوب نگاهم مي كند عكس روزهاي اوّلت ، اجازه داد ، تو كه اهل اين روزهايي هر شب درپيش روي  من باشي .. نمي دانم شايد دلت اهل شكايت نيست ديگر نه حرف از مشغول بودن مي زنم . نه آمدن و نه ماندن .

يك نتيجة شبانگاهي به من آموخت اگر كسي فكري ، دلي ، يا حتي شماره اي بخواهد مشغول كسي باشد شب و روزو ماه و خورشيد نمي شناسد .

اگر كسي دلتنگ ديگري باشد آمدن و ديدنش اندك لرزشي در نقطه اي از دل عاشقش مي اندازد و اگر اهل

ماندن باشد نياز به سفارش نيست .

بگذريم بعد از تو شاكيان مختلف به طرح شكايات خود بر عليه من پرداختند .وقتي بالشم ازدست گريه هاي

هرشب من به دادگاه عدل خدا شكايت كرد ،عادل حكم به قصاص من كرد . اكنون مدتيست هر وقت باران مي آيد من هم به حكم دادگاه احترام مي گذارم و دست و پا بغل كرده زيرش ميشنم و ياد اولين بار كه گناه كردن  رو زير همين بارون تجربه كردم مي افتم ، منظورم رو كه مي فهمي (عشق) .

وقتي قلم از دست دستان ناتوانم به دادگاه شكايت كرد قاضي باز هم حكم به قصاص كرد ووقتي من براي دفاع از خودم گفتم كه دلم عاشق بود دادگاه حكم كرد كه اين دل بايد براي هميشه سوخته باقي بماند .

خلاصه كه خلاصه اش كنم اين از اون دفعه ها بود كه هيچ بهانه اي نبود براي نوشتن ، ياد تفاهم نقره اي

مان بر سر قانع كننده ترين دليل عالم افتادم اين بار فقط دلم خواست ، خواست تا بي بهانه بنويسم و من هم

نوشتم و حالا چون تقريباً تمام چيزهايي كه دلم دلش مي خواست بداني راگفت و من تجربه كردم و برايت

نوشتم ديگر حرفي نيست ، سفارشي نيست جز اينكه : چشمهاي روشنت يه كم كاشكي هواي منو داشت …

فقط همين . كسي كه دست خودش نيست امّا اگر نخواهد هم ، هميشه به تو فكر مي كند . كسي كه مدتيست ساكن جهنم شده . Let every day be a dream we can touch    .

Let every day be a love we can feel.                          

Let every day be a reason to live.                           

              Life is short, there is no time 

I want you to day        

Tomorrow is late.        

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:37  توسط joker | 
عاشقي؟؟؟؟

پس گوش كن !اين رو بدون كه يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره .

 

بدون عاشق به اميد عشقش زندست .

 

بدون يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست .

 

بدون يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش .

 

بدون اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي .

 

اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول  نده.

 

خجالت و غرور رو بذار كنار

 

اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري

 

كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:17  توسط joker |